تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - مدرسه ی مرگ 5
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

مدرسه ی مرگ 5

یکشنبه 8 فروردین 1395 08:54 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
سام علیکم دوستان 
ببخشید دیر گذاشتم حوصله ی نوشتنش رو نداشتم 
خب حالا برو ادامه 
.
.
.
.
.
.
.
.
قسمت بعدی 60 نظر 

رایا: دخ.........دخترا بیاین .......اینو نگاه کنین 
همه دور پنجره جمع شدیم وای دنیا دستشو گذاشت رو دهنش و زود از اتاق رفت بیرون یه دختر که دقیقا له شده بود حتی چشماش از حدقه بیرون زده بودند 
مرلیا: چرا اینطوری میشه ؟ قبلا اینطوری نبود !
سارا: رایا تو قبل از ما اومدی به این مدرسه اومدی قبلا هم از این اتفاق ها می افتاد؟
رایا: نه ولی..........
-ولی چی ؟
یهو در باز شد و روکی اومد تو اتاق 
روکی: آرمی مدیر باهات کار داره بیا دفتر
-چی؟ مطمئنی منو میخواد ؟ من که کاری نکردم !
روکی: دختر اون قرار نیس تنبیه ات کنه فقط میخواد باهات یکم صحبت کنه 
-آه .....خب باشه 
همراه روکی به دفتر مدیر رفتم به صورت مدیر نگاه کردم وای یعنی بلد نیس لبخند بزنه حالا لبخند رو ول کن حداقل اخم هاشو باز کنه 
مدیر: خب خانم آرمی کیریهارا 
- بله 
(سایو)
- رایا نگفتی ولی چی؟
رایا نفسشو محکم فوت کرد: ولی هرسال یکی از بچه ها کشته میشد قاتل هم معلوم نیس کیه اما اینبار هرروز بچه ها دارن کشته میشن 
اینهیه:دقیقا با اومدن آرمی به اینجا مدرسمون اینطوری شد 
هما: خب من یه فکری دارم!
-چه فکری ؟ 
هما: آرمی رو بکشیم و جسدشو میندازیم یه جایی که کسی گیرش نیاره 
یکی زدم تو سر هما 
-مگه ما داعشیم !
سارا:دهه مسخره بازی رو بزارین کنار 
آنا: بچه ها قدیمی ترین کس تو این مدرسه کیه؟
رایا: آقای تروی نگهبان مدرسه برای چی؟
آنا: میتونیم ازش بپرسیم که چرا بچه های مدرسه میمیرن 
سایوری: ایول این بهترین راه حله 
رایا: بعد از کلاس من و سارا و سایو میریم پیش آقای تروی 
هما: پس ما چی؟
- خفه خان 
(شوسوکه)
سر کلاس بودیم همه ی بچه ها بودن و منتظر معلم بودیم بیاد از پنجره به بیرون نگاه میکردم که حس کردم یکی از پشت داره پیرهنمو میکشه به عقب برگشتم اوسوی بود 
اوسوی: هوی شوسی..........شوسی.....
-شوسی بخوره تو کمرت قشنگ بگو شوسوکه کی اینو بهت یاد داد؟
اوسوی: سایو 
-ها!!!!........
رومو ازش گرفتم آخ سایو مگه لهت نگفتم پیش بچه ها شوسی صدام نکن ولی کو گوش شنوا هوووووف یهو معلم وارد کلاس شد رنگ صورتش مثله همیشه بزور راه میرفت کیفش رو روی میز گذاشت 
معلم: صبح بخیر بچه ها............خب من........
همه ی ما به معلم زل زده بودیم زیپ کیفش را باز کرد و دستش رو گذاشت تو کیفش 
معلم:من .......از خیلی وقته باید بهتون میگفتم ............شما در ......
یهو فریاد زد و چاقویی رو از کیفش دراورد و نوکش رو جلوی گردنش گذاشت سعی میکرد چاقو رو فرو کنه تو ولی نمیتونست 
معلم: م........من ........میتونم 
که یهویی چاقو رو فرو کرد تو گردنش جیغ دخترای کلاس بالا رفت وقتی چاقو رو از گردنش دراورد خون پاشید رو صورت ما من که چشمام از حدقه زده بودن بیرون همه ی بچه ها کلاس از کلاس رفتن بیرون به جز من معلم رو زمین افتاده بود و غرق خون ولی........
یهو بچه ها اومدن تو 
تزوکا: چی شده فوجی؟
نای حرف زدن نداشتم فقط به جنازه ی معلم زل زده بودم دستمو گذاشتم روی خون : میخواست چیزی بگه اما مرد........
تاکشی: این مدرسه نفرین شده اس 
تزوکا: نه فکر نکنم .......کاری به نفرین نداره گمونم قبلا یه اتفاقی افتاده که بچه ها هرسال میمیرن 
(سارا)
به سمت در خروجی مدرسه رفتیم چون بیشتر اوقات آقای تروی اونجا بود اینبار هم خوشبختانه بود به سمت آقای تروی رفتیم
رایا: سلام آقای تروی 
تروی: سلام دخترا 
رایا: آقای تروی ..... ما چندتا سوال مهم ازتون داریم 
تروی: بفرمایید 
- آقا چرا هرسال یکی از بچه های مدرسه میمردن ؟
آقای تروی سرش را پایین انداخت : میخواین داستانشو گوش بدین ؟
سایو: آره 
تروی: خب پس گوش کنید..............
...............



دیدگاه ها : خسیس بازی درنیار زود نظرتو حساب کن و برو
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 فروردین 1395 11:24 ق.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30