تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - مدرسه ی مرگ 1
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

مدرسه ی مرگ 1

پنجشنبه 10 دی 1394 01:32 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
سام علیکم 
چطولیییییییییین خوفین؟؟؟
من که عالیم 
امروز با قسمت یک رمان اومدم بپر ادامهههه
(ارمی)
از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه میکردم خیابان هم طبق معمول خلوت بود مادرم خوابیده بود پدرم هم پشت فرمون بود اکایا هم داشت با موبایلش بازی میکرد همینطور به بیرون نگاه میکردم که یه روح مانند که غرق خون بود رو دیدم جیغ کشیدم پدرم هم سرشو اورد عقب که منو ببینه که یهویی کنترلشو از دست داد و ماشین به یک درخت برخورد ........
چشمامو باز کردم زیاد زخمی نبودم ولی پدر و مادرم و اکایا غرق خون بودند پا شدم رفتم سمت خیابون بلکه کسی کمکم که از شدن ترس و درد  بیهوش شدم.........
چشمامو باز کردم یه زنی با لباس های سفید جلوم ایستاده بود 
_م.......من کجام؟؟؟؟
پرستار:بالاخره بیدار شدی عزیزم نگران نباش بیمارستانی
دکتر وارد اتاق شد 
دکتر:حالت خوبه ؟؟
_م.....من..حالم خوبه....ولی...پدر.و مادرم ....اکایا چی؟؟؟
دکتر سرشو پایین گرفت 
دکتر:متاسفم...
_نه....نه....نباید اینطور میشد 
از بس گربه کردم نمیدونم کی خوابم برد از خواب بیدار شدم یه پسری جلوم وایستاده بود 
پسر:سلام ارمی من روکی هستم من اومدم تا تورا به یه مدرسه ای ببرم که کلی بچه های همسن و سال خودت هستن راضی میشی با من بیای؟؟
چاره ای نداشتم منم قبول کردم با روکی به مدرسه رفتیم مدرسه شکل عجیبی داشت دیوار هاش پوسیده بودند و دور تا دورش از چمن سبز پوشانده بود
روکی:نمی خوای بیای داخل ارمی؟؟
_ها؟! چرا اومدم 
با روکی وارد مدرسه شدم مدرسه ی خیلی بزرگی بود یه زنی جلو اومد 
زن:پس تو باید ارمی کیریهارا باشی!!
_ب...بله
زن:من مدیر مدرسه هستم خانم پیترسون روکی چرا وایستادی ببرش بهش تتختشو نشون بده
روکی:بله
روکی منو به یک اتاق برد چندتا بچه بودند
روکی:خب بچه ها انروز یکی دیگه به جمعمون اضافه شد اسمش هم ارمی هس ارمی از این به بعد اینا مثه خواهر و برادرای تو هستن
_س....سلام
یه دختر اومد جلو 
دختر:سلام ارمی به جمع ما خوش اومدی من رایا هستم ....
رایا یکی یکی بچه ها رو به من معرفی کرد
سارا:واس چی اومدی اینجا؟؟
بغضم گرفت ولی قورتش دادم دوست نداشتم پیششون گریه کنم
_پدر و مادرم تصادف کردند 
ترسا:متاسفم
آنا:بچه ها الان خانم پیترسون میاد زود بریم بخوابیم
سایوری:حوصله ی غر غر هاشو ندارم بریم 
ریما:اره راس میگی
همه ی دخترا خوابیدن به جز من اصن خوابم نمیومد از تخت پا شدم و رفتم تو سالن مدرسه مدرسه کاملا تاریک بود داشتم تو سالن قدم می زدم که صدای خش خش در اومد رفتم سمت جایی که صدا دراومد در رو یواش باز کردم که........
_جییییییییییییییییییغ
__________________________________________
ها این قسمت چطور بود؟؟؟
برا قسمت بعدی 30 نظر موخوام 




دیدگاه ها : د ردش کن بیاد دیگه اه
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 دی 1394 05:41 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30