تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12stars 9(happy)
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12stars 9(happy)

جمعه 30 تیر 1396 09:33 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
سلااااااااااااااااااام بچول های گرامی 
خوبید ؟؟؟ 
چ خبراااااااا ؟؟؟
با کامبک اکسو ک حال میکنید ؟؟؟
لامصبااااا چ جذابم شدن هااااااا
شیمی شیمی کوکوباپ آی ثینک آی لایک ایت...
ببخشید جوم گرفت خو برید ادامه ی مطلب منم برم عن این اهنگ رو درارم
جونگ کوک رو تاب نشسته بود و خودش رو تاب میداد به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود که حس دستانی روی شونه هاش نگاهش رو از اون نقطه برداشت و به خودش آمد با دیدن سه این لبخندی زد ..سه این با همون چهره ی سردش که فقط ماسکی برای پنهان کردن واقعیت مهربان و معصومش بود بهش نگاه کرد 
- چرا اینجایی ؟...
جونگ کوک سرش رو پایین انداخت :
- نمیدونم ...
سه این رو تاب دیگری کنار جونگ کوک نشست :
- در نظر تو ...چی تو این دنیا جذابه ؟..
جونگ کوک بهش نگاه کرد :
- مشکلات ...گناه ها..اشتباهات..دروغ..و فریب..
- چرا همش منفی ؟...
- چون مثبت ها در دید نیستن و اگر هم باشن آنقدر اندکی هستند که آدم بهشون توجه نمیکنه ..
سه این نگاهش رو از جونگ کوک گرفت و به آسمون خیره شد :
- جونگ کوک ...همیشه همینطور که هستی بمون نزار آدما تغییراتی درونت بوجود بیارن..خودت رو دوست داشته باش...
جونگ کوک لبخندی زد و خودش رو تاب داد و از تاب پرید ..تاب هنوز هم حرکت میکرد دستاشو باز کرد :
- اگه بال داشتم ...پرواز میکردم سمت خوشبختیم ...
- آنقدر پرواز کردن سمت خوشبختی هم بدبختی میاره میدونستی...شاید همین خوشبختی که تو دنبالشی اخرش تو رو بدبخت کنه...
جونگ کوک با تعجب سمتش برگشت اخم با نمکی کرد همیشه از اینکه اینقدر نوناش حرفای مبهم بزنه بدش می اومد :
- نونا...ول کن گرسنمه بریم یه چیزی کوفت کنیم این حرفارو هم ولش ...
سه این خندید :
- چون نفهمی فرار میکنی ...یکم بشین فکر کن تنبل ...

________________________________

آتنا آموزشات جادویی و ورد هارو به ستاره یاد داده بود و از اینکه سرزمین بلاکند هم بهشون پیوسته شدن باید به اونا یاد بده ...کار های زیادی رو دوشش بود داشت گزارش رو برای پروفسور مینوشت که صدایی از پشتش شنید :
- میتونم کمکت کنم ....
به پشتش نگاهی انداخت که ستاره ی هفتم بیون بکهیون رو تو چارچوب در دید برگشت و دوباره مشغول نوشتن شد :
- احتیاجی نیست ...خودم میتونم به همشون برسم 
بکهیون چشم هاش رو چرخوند و سمتش رفت و رو میز نشست :
- نباید وقت تلف کنی خودت هم میدونی لوسیفر ممکنه هر لحظه حمله کنه ...
حق با بکهیون بود ولی آتنا میخواست خودش کار هاشو انجام بده بکهیون که متوجه شد سریع گفت :
- ببین..اگه قبول نکنی ممکنه همین لجبازی بعد مسبب مرگ تو و هزاران آدم بی گناه بشه...
و بدون اینکه فرصت جواب دادن به آتنا رو بده از اتاق بیرون رفت 

______________________________

هایجین از اونموقع با سوهو برگشته به قصر همه با دیدنش تعجب کرده بودن زیبایی پیش از حدش همه رو سمت خودش جذب میکرد او یک فی است ...همه ی فی ها به زیبا بودنشون معروف بودن سوهو به خدمتکار ها گفت که اتاقی در اختیار هایجین بزارن ...هایجین از این همه محبت های این ستاره تعجب کرد آروم نزدیکش شد و گفت :
- ع..عالیجناب ...چرا میخواید...بهم کمک کنید ..
سوهو با لبخند بهش نگاه کرد :
- جای دیگری برای سکونت داری ؟ 
هایجین سرش رو پایین انداخت :
- خب نه...
سوهو موهای هایجین رو بهم ریخت :
- خب پس الان به این فکر کن که جایی داری ..فکر های مزاحم رو دور بریز ..گرسنه ای ؟ 
هایجین سرش رو تکون رو تکون داد این پسر خیلی مهربون بود معلومه ستاره ها از نسل پاک و معصوم هستن و مهربانی تو ذاتشونه همراه سوهو به سالن غذاخوری رفت با دیدن انواع غذا های رو میز لبخند پررنگی زد خیلی وقته چیزی نخورده بود ...
_______________________________

jimin pov
تو بالکن ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم فکرم مشغول بود که متوجه اومدن لوسیفر نشدم آهی کشیدم گل رز سیاهی که در دست داشتم پرت کردم 
- کاش میتوانستم مثل همه ازت متنفر باشم ...
با صدای خنده ی کوتاهی برگشتم با دیدن لوسیفر ترسیدم نکنه حرفمو شنید ؟ ولی اون خیلی خونسرد کنارم ایستاد و به رو به روش خیره شد :
- کاش منم میتونستم بکشمت...با اینکه میدونم چه عوضی هستی ولی بازم دلم میخواد پیشم نگهت دارم 
تعجب کردم اولین باره که داره آروم و خونسرد با من صحبت میکنه...و حرفاش ..برام عجیب بودن بهش زل زدم :
- جو.....
لوسیفر سمتم برگشت و اخمی کرد که ترسیدم :
- منو با اسم صدا نکن ...
ناگهان گفتم :
- آخه چرا ؟...
لوسیفر مکثی کرد و بعد آروم گفت :
- ازش متنفرم ...
تعجب کردم :
- از کی ؟ 
- از اسم واقعیم ...از خود واقعیم متنفرم ...
نفهمیدم چطور ولی بغلش کردم و اون برعکس همیشه اروم تو بغلم بود :
- بهش فکر نکن لوسیفر ...تو الان خسته ای...
لوسیفر چشماشو بست و برای اولین بار گفت:
- ممنونم جیمین....
انگار داشتم رویا میدیدم الان ...لوسیفر از من اشکر کرد ؟ ..لوسیفر با من حرف زد ..وای باور نمیکنم اینقدر غرق حس خوب کنار لوسیفر بودم که متوجه جی هوپ چشمای گریون و دل شکسته که شاهد همه چیز بود نشدم ...

_____________________________

armi pov
رو سکو نشسته بودم ..به اتفاقات اخیر فکر میکردم برادرم رو پیدا کردم شیا بهم جون بخشیده با ستاره ها متحد شدیم آهی کشیدم آخر چی میشه ؟ لوسیفر چرا خودشو نشون نمیده از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق که چشمم به چن افتاد با دیدنم بلند شد و اومد سمتم
- باید باهات حرف بزنم 
سرمو تکون دادم که گفت :
- تو ژان لومر رو میشناسی ؟ ...نویسنده ی کتاب میوه ی ممنوعه ممنوعه برای ..چه ؟
تعجب کردم اسمشو انگار شنیدم و اسم کتاب...آشنا بود 
- نه نمیشناسم ولی آشناس...نمیدونم کجا شنیدم...
خاطراتی مبهم از جلو چشمام رد شد دستمو رو پیشونیم گذاشتم :
- ن..نمیدونم..
چن اومد سمتم و با نگرانی شونه هام رو گرفت :
- حالت خوبه ؟!..
سرمو تکون دادم :
- خوبم...
دفعه ای در باز شد و همه بچه ها ریختن تو بکهیون سوت زنان اومد سمت چن :
- اگه کار واجبی نداشتیم نمیومدیم مزاحم خلوتتون میشدیم 
چانیول خندید :
- چن چنی هم از دست رفت...
با بهت به حرفاشون گوش میدادم که مرلیا لبخندی زد :
- ما اینجا نیومدیم سر به سرشون بزاریم ..
پرسیدم :
- چیزی شده ؟ ..
روشنا اومد سمتم و دستش رو دور گردنم انداخت :
- نه ...فقط گفتیم کپک زدیم از بس اینجا موندیم میخوایم بریم بیرون یه دوری بزنیم ...
دی او که تا اونموقع ساکت بود گفت :
- بچه ها بیرون امنه که ؟ ...
کریس زد رو شونه ی دی او :
- نگران نباش امنه 
شیومین رو صندلی نشست :
- میگم ...من خسته شدم از سینگلی بیرون از اینجا ی دختر خوب پیدا نمیشه ؟ ترجیحا باید س..
قبل اینکه حرفش رو کامل کنه چیز محکم خورد تو سرش همه برگشتن سمت لوهان که با قدرتش یه کتاب رو محکم پرت کرده تو سر شیومین همه خندیدن بالاخره منم خندیدم که چن برگشت سمتم و با تعجب گفت :
- تازه خندیدی ؟...
زود خودمو جمع کردم :
- خب ..آره ..اشکالی داره ؟ ..
چن لبخندی زد :
- نه ...از این به بعد بیشتر بخند باشه ؟..
دلم لرزید ناخوآگاه لبخندی زدم :
- ب...باشه 
سرمو بلند گردم که دیدم بچه ها دارن با سر به سر هم میزارن دوباره خندیدم اون لحظه تصمیم گرفتم شاد باشم یکم شیرین زندگی کنم بکهیون داد زد:
- همه آماده اید خو ؟؟...
همه باهم گفتن :آره ...بزن بریم 
همه با شادی رفتیم بیرون توجهم رو دختری که همراه سوهو بود جلب شد خیلی زیبا بود لبخندی زدم بهم میان روشنا داشت سر به سر لوهان میزاشت لوهانم نشون میداد به هیچیش نیست اما نمیتونست مقاومت کنه مرلیا هم با چانیول سر چیز مسخره بحث میکرد ...همه شاد بودن منم خوشحال بودم 
کاش این شادی تا ابد دوام داشت ...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 01:10 ق.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30