تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12stars 8 (abraxas)
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12stars 8 (abraxas)

شنبه 3 تیر 1396 03:45 ق.ظ

نویسنده : Ḱℐ
عسلام و عسلکــم 
و کامبـک مـن بعد از قــرن ها
دلمـ برا همتون تنگ شدهـ بـود 
امیـدوارم امتحاناتتون رو خوب داده باشید ..
اولش نخواستم رمانمـ رو ادامه بدم اما الان تصمیم گرفتم ادامش بدم 
خب صحنه های حساس از الان شروع شدن و شخصیت هایی
که "کامنت " نمیدن حذف خواهند شد !
ژانر رمانم تغییر به سورئال کرد امیدوارم مشکلی پیدا نکنید 
حالا تشریف ببرید ادامه گایز 

خاک روی لباسش را تکان داد و زیر لب غر میزد تقریبا دو روزی میشه که از رودخانه بیرون آمده ولی بجای دم ماهی مانندش پا داشت روز اول مانند بچه هایی که تازه یاد گرفته بودن راه برون ذوق کرده ولی مشکل اینجا بود که مکانی برای سکونت نداشت همه چی برایش مبهم و عجیب بود 
-اوه گاد...چطور مرم ما از این پدیده دور موندن ؟..
دستی به موهاش کشید 
-الان کجا برم ؟..من که اینجا رو نمیشناسم ...
و شروع کردم به قدم زدن هیچ جا رو نمیشناخت و با تعجب به اطراف نگاه میکرد که دفعه ای حس کرد محکم کشیده شده و دستی رو دهنش قرار گرفت با ترس به دست طرف چنگ زد که دم گوشش کسی زمزمه وارانه گفت :
-چه لیدی زیبایی...قبلا اینجا ندیدمت ..از کدوم قبیله ای ..دختر ؟ ..
چشماش از تعجب و ترس گشاد شدن این کی بود ؟ باهاش چکار داشت که خیسی چیزی رو گردنش حس کرد دلش میخواست از دستش نجات پیدا کنه و اون رو پس بزنه اما نمیشه اشکاش رو گونش ریختن 
پسر گردنشو خم کرد و زبونش رو روی گردن هایجین میکشید ...
-لامصب..خیلی خوشمزه ای..بیشتر میخوام..
هایجین نزدیک بود سکته رو بزنه منظور این پسر چی بود ؟ که صدای فرد دومی به گوش رسید و پسر دست از کارش کشید ولی هایجین رو ول کرد پسر دومی با عصبانیت گفت :
-ولش کن هــ/ــرزه ...
پسر نیشخندی زد :
-ولش نکنم چکار میکنی فسقلی ؟...
پسر دومی نیشخند پوزخندی زد :
-قطعا اگه بدونی داری با کی صحبت میکنی پشیمون میشی ...
پسر ابرویی بالا انداخت که پسر دومی سریع دکمه های پیراهنش رو باز کرد و علامت "آبراکس"* رو سینه اش رو به نمایش گذاشت 

undefined

 پسر با دیدن این علامت با ناباوری و ترس هایجین رو ول کرد و سریع از اونجا دور شد پسر دومی لبخندی زد و نزدیک هایجین شد :
-اینجا چکار میکنی ؟...حالت خوبه ؟..
هایجین اشک هاش رو پاک کرد :
-ممنون...تو نبودی معلوم نبود چ بلایی سرم بیاره ...م..من از سرزمین زیر دریا بلوس هستم و اینجا رو نمیشناسم 
پسر با تعجب گفت :
-بلوس ؟...پروفسور راجبش گفته ولی شنیدم که پری ها اونجا زندگی میکنن تو که انسانی ..
-اره منم پری بودم ولی الان انسان شدم قضیه اش طولانیه ...راستی چرا پسره تا این علامت رو سینه ات دید فرار کرد 
-تنها ..ستاره ها این علامت رو دارن ..من سوهو هستم 
هایجین با تعجب به فرد رو به روش نگاه کرد باور نمیکرد این ستاره ی سوم سوهو باشه ..


_______________________________



 مرلیا مشغول تمیز کردن خنجرش بود که روشنا کنارش نشست 
-دنیای واقعی ما کجاس ؟ ..
مرلیا نگاهی به خنجرش انداخت:
-جایی که آبراکس وجود نداشته باشه ..
-ولی وجود داره 
-ما به وجودش اوردیم ..
روشنا به مرلیا نگاهی انداخت :
-قابیل وقتی هابیل رو کشت..اونموقع هم ابراکس بود ..آبراکس تا ابد وجود داره ..
مرلیا خنجرش رو روی میز گذاشت و برگشت سمت روشنا:
-قابیل فرد قرتمندی بود ..ولی هابیل فرد ضعیف بود..افراد ضعیف تو این دنیا جایی ندارن 
روشنا با تعجب برگشت سمت مرلیا هیچی از حرفای مرلیا چیزی سر در نمیورد 
-منظورت چیه ؟ ..
مرلیا بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد :
-هممون هابیلیم...یه روزی بدست قابیل کشته میشیم..


_______________________________


دستی تو موهاش کشید و به اطرافش نگاه کرد سیاهی ..تا کی ؟...
نفس عمیقی کشید و برگشت تو خونه به صلیب های برعکس شده رو دیوار زل زد و پوزخندی زد 
-تظاهر ؟..تا کی ؟..
به جام های شراب رو میز نگاهی انداخت و یکیشون رو برداشت بهش نگاهی مینداخت که از دستش افتاد و شکست اهی کشید :
-شکسته شدن و برنگشتن به حالت عادی تا..کی ؟..
به سمت اتاقش رفت اتاقش با همه ی خونش فرق میکرد اینگار که یه دنیای دیگه بود ..دنیای پاک و روشن و بدون هیچ وسیله ای به رنگ مشکی...قاب های تصاویر معنا دار و مذهبی ..دیوار هایی به رنگ آبی ..و نقاشی هایی با رنگ های روشن و مختلف ..تنها یه نقاشی بود که با همه فرق میکرد ...اروم نزدیک قاب بزرگی که کار اوست شد و دستی بهش کشید 
"فرشته ی سفید ...با بالهای سیاه !.."
عجیب ترین نقاشی که معنی خواصی داشت لبخندی زد و سمت میز رفت و به برگه های کوچک نقاشی اش نگاهی انداخت و نقاشی سیب بزرگی که دورش با زنجیر بسته شد بود رو برداشت و نگاهی انداخت 
-عاشق شدن عشق ممنوعه..تا کی ؟؟..معلوم نیست نه ؟..پس ممنوعه های اطرافت رو نابود میکنم زنجیر هارو میشکنم و ..تو رو برا خودم بر میدارم 
نیشخندی زد و نقاشی رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت 


_______________________________



تمرینات فشرده و سختی که به ستاره ها داده میشه خیلی رنج آور بودن همه قدرت هاشون رو پیدا کرده بودن اما کنترل آنها مشکل..
سهون که خسته شده بود رو زمین ولو شد که روشنا محکم زد تو ساق پاش 
-تنبل خان پاشو ...
سهون که بدجور عرق ریخته بود با صدای ضعیفی گفت :
-دیگه نمیتونم...
روشنا میدونست وقت زیادی نداره و اون که مربی کنترل قدرت این پسر شده بود سعی کرد از روش خشنش استفاده کنه خنجرشو دراورد :
-پس منم یه یادگاری رو صورتت میزارم تا هروقت ببینمش یاد این بیوفتی من با هیچکس شوخی نمیکنم و سخت گیرم ..
سهون با ترس بهش نگاه کرد با قرار گرفتن نوک خنجر رو گونه اش چشماش رو بست و خودش رو اماده ی درد بد کرد که دفعه ای روشنا در هوا معلق شد و پرت شد که محکم خورد تو دیوار ..سهون که دید اتفاقی نیوفتاده و دیگه نوک خنجر رو احساس نمیکرد چشماش رو باز کرد بزور سر جاش نشست که با دیدن دختری با موهای سفید دلش لرزید دختر سرش پایین بود و صورتش کاملا واضح نبود که دفعه ای سرش رو بلند کرد سهون دیگه هیچی نمیشنید ..دیگه هیچی نمیفهمید ..فقط اون رو میدید ...
دختر برگشت سمت روشنا :
-دست بهش بزنی خودم میکشمت...
روشنا از درد ناله ای کرد و با تعجب به خواهرش نگاه کرد :
-آ..آرمی..من فقط..
روشنا متوجه شد که این ارمی سابق نیست دیگه نه موهای مشکی داشت و نه چشمای مشکی موهاش سفید بود و چشماش...طلایی بودن ترسناک شده بود ..واقعا ترسناک آرمی جرئت نمیکرد با خواهراش حتی نزدیک بشه ولی الان ..با صدای سهون برگشت و به سهون نگاه کرد :
-سه این...این تویی ؟..
آرمی بی تفاوت به سهون نگاه کرد و گفت :
-سه این ..خیلی وقته که مرده ..
و پشتشو کرد و از اونجا دور شد سهون سریع بلند شد و سمت ارمی رفت و از پشت بغلش کرد و اشک ریخت :
-سه این..تو زنده ای..ب..باور نمیکنم..
ارمی با لحن سردی جواب داد :
-سه این مرده ...تو کشتیش..
سهون اشکاش شدت گرفت و محکمتر بغلش کرد :
-م...منو ببخش..خواهش میکنم دونسنگ..منو ببخش ..
ارمی یه لحظه به گذشته ی دنیای خودش فکر کرد 
به خنده هاشون ..
به دعوا هاشون ..
به شرط بندیاشون ..
به بازیاشون..
همه چی شیرین بود اما تهش تلخ شد ...
از طعم تلخ زندگی سیر شده بود اما عادت کرده بود ...


__________________________


*آبراکس:در کتاب دمیان آبراکس از زبان یک معلم اینچنین توصیف شده : “خدایی را که ما ستایش میکنیم فقط نیمه رسمی ، مختار و روشن دنیاست ، درحالیکه ما باید قادر به ستایش تمام دنیا باشیم . بنابراین یا باید خدائی را داشته باشیم که شیطان را نیز شامل میشود و یا اینکه در کنار پرستش خداوند شیطان را نیز پرستش نماییم . آبراکس همانیست که هم شیطان است و هم خدا میباشد .”
 
خود سینکلر بخاطر یکی از کشیشان به نام پیستوریوس به این نتیجه میرسه : “خداست که کل رو شامل میشه ، اگر شروع از اوست پس پایان هم از اوست . اگر خالق تاریکی شب اوست ، روشنایی روز هم ازآن اوست . خدا در من است و من در وجود خدا . پس خودشناسی همان خداشناسی میباشد .” 
 
فقط کافیه که انسان به عمق درون خود رجوع کنه ، اونجاست که میشه با خدا ملاقات کرد ، نه یک جایی بین ابر ها . اگر ما برای یاد کردن از حضور همیشگیش به آسمون و فراتر از اون رجوع میکنیم برای اینه که در آخر تمامی این کهکشان ها یک نقطه ست که به درون ما ختم میشه ، درست مثل مدار یک دایره . 
آبراکس هم دقیقا همینه ، برای همین خدای طبیعت هم نامیده میشه ، چون همه چیز از ذات طبیعی ه . 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 3 تیر 1396 04:25 ق.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30