تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12stars ( Call me my name ...)
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12stars ( Call me my name ...)

جمعه 1 بهمن 1395 05:22 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
با سلام خدمت خوانندگان عزیز رمان دوازده ستاره یا میوه ی ممنوعه ..ممنوعه برای چه ؟ 
این رمان حاوی دو عنوان است پس اگر از عنوان دومی استفاده کردم هنگ نکنید 
خب تشریف ببرید ادامه که بازی از الان شروع میشه ...
نکته :
علامت 
______________________________________
نشانه ی تغییر زمان هم هست هنگ نکنید 

***************



تار های موی مشکی و پر پشتش با باد میرقصید لباس های سیاه و خوش دوختش زیر تابش نور ماه برق میزد و میدرخشید هوا تاریک بود ولی استخوان های جانوارن دیرین قشنگ خودنمایی میکردن شاخه های درختان خشک شده آن منظره را ترسناک و جذاب تر میکرد زوزه های حیوانات به گوشش میرسید قدمی به عقب برداشت و سمت قصر رفت نگهبانان با دیدن اربابشان تعظیمی کردن و در را به روی او گشودن مستقیم سمت اتاقش حرکت کرد در اتاقش را باز کرد و به داخل رفت که با تن برهنه و بی روح برده اش مقابل شد بدون اینکه سمتش برود و به او کمک کند برعکس لگدی محکم به پایش زد 
- هزاربار گفتم که دوست ندارم تو عوضی رو وسط اتاقم اونم برهنه ببینم !
برده اش چشم هایش را بست به اینگونه رفتار عادت داشت او برده اس و باید متحمل همچین حرفایی باشد یهو حس کرد موهاش محکم کشیده شدن ناله ای از بین لبان اش خارج شد 
-ج..جو...
-هیس عوضی ..مگه من بهت اجازه ی صحبت کردن رو دادم ؟ تنها کلمه ای که باید از دهنت بشنوم چشمه مفهومــه ؟!!
-ا..اسم من جیمینه ...
پوزخندی زد :
-ولی عوضی بیشتر بهت میاد 
و او را از اتاق پرت کرد بیرون جیمین روی زمین افتاده بود و اشک میریخت تقصیر او چی بود ؟ باید تقدیر اش اینگونه نوشته میشد ؟ مگر او چه گناهی یا اشتباهی را مرتکب شده بود که اینگونه باید تاوان گناه ناکرده اش را بدهد ؟ نه...او گناه کرده . او به قلبش اجازه ی عاشق شدن را داد عاشق "لــوسیفر " کسی که از طرف لــرد رانده شده بود کاش هیچوقت عاشق لوسیفر نمی شد ...لوسیفر او را جز برده اش چیزی حسابش نمیکرد هرروز باید تحت تجاوز های وحشیانه لوسیفر قرار بگیرد ! چرا ؟! دردی را که در سینه داشت غیر قابل وصف بود برای بار هزارمین شکست خورد و قلبش خورد شد 
-جیــمیــن !!
سرش را سمت منبع صدا برگرداند که جی هوپ را دید . جی هوپ زود سمت جیمین آمد با دیدن تن برهنه و کبودش اخم وحشتناکی کرد و دست هایش را مشت کرد تحمل دیدن جیمین را در این وضعیت نداشت زود جیمین را بغل کرد :
- عوضی ...هزاربار بهت گفتم بزار فراریت بدم ولی تو احمق چیزی حالیت نمیشه ..تا کی باید این وضعیتو تحمل کنی ها ؟ 
جی هوپ با اینکه یکی از افراد مطمئن لوسیفر بود و لوسیفر جی هوپ را به عنوان برادرش میدون ولی اصلا شباهتی با باقی افراد لوسیفر و خود لوسیفر نداشت 
-ب...برات دردسر میشه جی هوپ ..
- مدام اینو میگی باور کن برام هیچ دردسری به وجود نمیاد من بلدم چطور فراریت بدم 
- ولی...من دوستش دارم 
قلب جی هوپ تیر کشید تحمل شنیدن این حرف رو نداشت مگر او چه چیزی کم داشت که باید کسی که عاشقش شده عاشق برادر عوضیش باشه نه جیمین فقط با جی هوپ خوشبخت میشه ولی چ فایده وقتی که جیمین هیچ حسی به جی هوپ نداشت زود او را به اتاق خود برد و سمت حموم سلطنتی و بزرگش برد و در وان طلایی رنگش گذاشت شیر آب را باز کرد 
- جیمین ..کمکت کنم حموم کنی ؟ 
جیمین خجالت کشید .ن..نه خودم میتونم خودمو بشورم 
جی هوپ سرشو تکون داد و موهای جیمین رو بهم ریخت و بیرون رفت جیمین آهی کشید کاش لوسیفر مثله جی هوپ بود او مدیون جی هوپ بود ...
____________________________________________________________________
کوله پشتی اش را روی کولش انداخت و وارد قصر شد با دیدن قصری به این شکوهی سوتی کشید 
- باور نمیکنم قراره اینجا به ستاره ها آموزش بدم ...
همونطور راه میرفت و به در و دیوار قصر نگاه میکرد به تابلو ها و مجسمه های گران قیمت چشم دوخت که چشمش به پسری افتاد که به مجسمه ی آپولون و دافنه زل زده بود نزدیک آن شخص رفت لباس های ساده ای به تن داشت پس حتما یکی از خدمه اینجا بود با صدای بلندی گفت :
-سلــــام 
پسر با شنیدن صدای بلندش از ترس پرید که با دیدن این دختر ترسش دو برابر شد نکنه اون از سرزمین بلاکند باشه با صدای لرزان گفت :
-تو کی هستی ؟ 
با تعجب بهش نگاه کرد ولی زود لبخندی زد و دستش را سمت پسر دراز گرفت 
-آتنا هستم ...اومدم اینجا که به ستاره ها آموزش بدم و تو اسمت چیه ؟ 
-ب..بکهیون ، بیون بکهیون ..
آتنا .خوشبختم بکهیون ...آ اسمت چقد شبیه...
که دفعه ای جیغ کشید بکهیون حدس زد که این دختر از تیمارستان فرار کرده 
آتنا:ت...تو ستاره ای ؟؟ 
بکهیون سرش رو تکون داد 
آتنا:فکر نمیکردم که جوون باشی ...راستی میشه قسمت های این قصر رو بهم نشون بدی ؟ 
بکهیون چون با تمام قسمت این قصر بزرگ آشنا بود قبول کرد 
________________________________________________________
زیر درخت حیات در تابوت خوابیده بود چن بهش نگاه کرد منتظر بود چشم هایش را باز کنه سرش را برگردوند و به پروفسور نگاه کرد :
- چرا بیدار نمیشه ..مگه فقط من نیستم که میتونم شفاش بدم ؟ 
پروفسور .سرش رو تکون داد :
- درسته ...صبر کن پسر شاید روحش برگرده ..
چن سرش رو تکون داد تنها او و پروفسور و جسم بی روح دختر که در تابوت بود اونجا بودن حس کرد مایع لزجی زیر پاش هست با تعجب به پایین نگاه کرد که با دیدن مایع سرخ رنگی ترسید به عقب برگشت که با دیدن دختر که از جا برخواسته بود و چشم هایش باز بود ترسش دو برابر شد چون دختر دیگر نه موهای مشکی داشت و نه چشمانی سرخ مانند کلاغ موهایش به رنگ سفید یخ و چشمانش طلایی تغییر کرده بودن دختر چیز هایی زیر لب میگفت 
-"پاشش خون متوقف نمیشه...چ شب زیبا و پر تراژدی...آنوقت مشخص میشه منظور "ژان لومر" از میوه ی ممنوعه درخت سیب نبود....همه در تاریکی گم میشن...تراژدی از همین الان شروع میشه افسوس که باید نقش آسپوس رو بازی کنیم..."
پروفسور با تعجب به دختر زل زده بود :
- این امکان نداره ...اون آینده رو میبینه 
چن سردرگم بود چیزی از کلام پروفسور و دختر نمیفهمید فقط ژان لومر رو میشناخت اون نویسنده ی کتابی بود که آن روز پیرمرد به او داده بود و سر از اینجا در آورده ...همه چیز این دنیا عجیب بود کلی معماهای سخت داشت ..
___________________________________________
-جونگ کوک اونور نرو خطرناکه ...
دختر دست های پسر رو گرفت 
جونگ کوک :ولی سه این نونا من کوچیک نیستم میخوام بیام سرزمین تو رو ببینم 
سه این اخمی کرد : بچه تو ۱۶ سالته و هنوز ضعیفی تا در برابر خودت دفاع کنی و مردم سرزمینم اینقدر بیرحمن که اگر کسی رو از سرزمین لایتکو وارد سرزمینشون شه میکشنش 
جونگ کوک چشم هایش را چرخوند :فهمیدم مادر بزرگ ...
سه این یکی محکم زد تو بازوی جونگ کوک :
-یااااااااااا میخوای بکشمت ؟؟؟؟ 
جونگ کوک : خو مگه دروغ میگم ؟ خیر سرت ۴۰۸ سالته ...
-خب تو من ۴۰۸ سال پیش مردم موقعی که ۱۵ سالم بود اگه بمیری که دیگه ظاهرت همین میمونه و هیچ تغییری نمیکنی فقط به سنت اضاف میشه ..
جونگ کوک سرش رو تکون داد :
- تو رانده شده ای چطور ...مثله باقی رانده شده ها بد و بی رحم نیستی ؟
سه این متقابلا به جونگ کوک نگاه کرد :
- تو از کجا میدونی من بی رحم یا بد نیستم ؟ من فقط با تو خوبم چون دوست منی ولی زیاد بهم نزدیک نشو ..هرچه باشه منم رانده شدم 
جونگ کوک میدونست که اون هیچ وقت نمیتونست بی رحم و بد باشه لبخندی زد :
-نونا من بر میگردم ولی بدون ی روزی میرسه که سرزمینتو میبینم دیگه سته شدم از بس تو این پناهکاه همدیگرو ملاقات کردیم ..خداحافظ ..
و رفت سه این نفسشو با صدا بیرون داد مطمئنا خواهراش اگر آگاه شن اون رو زنده نمیزارن ...
_______________________________________________________________
" وقتی مراقب کسی هستی بیاد داشته باش که کسی هم در هر لحظه و هر مکان مراقب توست "
آسپوس:معروف ترین بازیگر تراژدی در رُم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 بهمن 1395 02:18 ب.ظ