تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12stars ch6 (Escape(
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12stars ch6 (Escape(

یکشنبه 5 دی 1395 08:16 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ


سلام علیکممممممممممممممم

خوبین ؟؟

با قسمت جدید رمان اومدم

آنچه در عکس مشاهده میکنین این پسره کیم جونسو هست که بهش میگن شیا عضو گروه جی وان جیه یکی عشقولیامه

خب حالا برید ادامه


Armi pov


به سقف اتاق خیره شده بودم چیزی رو جز درد حس نمی کردم از مرگ میترسیدم نمیخواستم باور کنم که الان وقت رفتنه من چه در این دنیا و چه در آن دنیا همیشه کنار طمع تلخ رو چشیدم من از "لـرد"(خداوند) ناامید شده بودم هیچوقت نزاشت آسایش سمتم بیاد اینقدر بی رحمانه سرنوشتم را نوشت ؟..

درد بدی در قفسه ی سینه ام بوجود آمد چندبار سرفه کردم اینقدر سرفه کردم که مایع خاکستری رنگی از دهنم خارج شد با تعجب دستم را روی گلوم گذاشتم چه اتفاقی داشت میوفتاد دفعه ای حس کردم چیزی محکم گلوم را چنگ زد صدایی از دهنم خارج نمیشد چشمام سیاهی میرفتن اشک های قرمزم رو گونه ام سرازیر شدن نتوانستم چشم هایم را باز نگه دارم بستمشون...

چشم هایم را آهسته باز کردم و به اطرافم نگاه کردم گنگ بودم چه اتفاقی افتاده بود ؟ با یاداوری همه ی اتفاقات زود از جای خودم بلند شدم و به اطرافم توجه کردم دو مرد که دارای پایین تنه ای به شکل اسب که به جای پا سم داشتند ترسیدم چند قدم به عقب برگشتم و پا به فرار گذاشتم باز داشتم از مرگ فرار میکردم

-من نمیخوام برم دنیای زیرین ..ولم کنید

ولی لحظه ای نگهبانان مرا محکم گرفتند اشک هام بدون مقدمه رو گونه ام سرازیر شدن دیگه تموم شد چشم هایم را بستم و سرم رو پایین انداختم تا اینکه حس کردم پرت شدم روی زمین دوتا پا جلوم بودن سرم رو بلند کردم که کسی رو دیدم که هیچوقت نخواستم ببینمش زبونم بند اومد

-عوضی...نمیدونی چقدر منتظر همین لحظه بودم

دستش رو مشت کرد و محکم خوابوند تو صورتم و فریاد زد :

-هیچ میدونی چقدر زجر کشیدم ها ؟!!....من محافظ تو بودم هر دردی بکشی منم میکشم هرکار خطایی کنی من دردشو میکشم میفهمی ؟ هه معلومه که تو هیچ نمی فهمی

دستم رو روی صورتم گذاشتم و اخم کردم متقابلا داد زدم :

-وظیفتو به عنوان محافظ انجام دادی ؟ تو و لردت واس من چکار کردین ؟جز سیاه کردن سرنوشتم ؟ جوابمو بده !

مکث کوتاهی کرد و بعد چند ثانیه یقمو محکم گرفت و غرید :

-خفه شو سه این !!!

تا اومد حمله کنه کسی محکم از پشت گرفتش و نگهش داشت :

-جونســو ! آروم باش مگه قرار بود اینطوری بشه ؟ یادت رفته واسه چی به اینجا اوردیمش ..؟

کمی اروم شد تونستم صورت اون طرف رو ببینم زن میانسالی بود زود تعظیمی کرد و از سالن خارج شد برگشت سمت من :

-تو خیلی گناه داری ..این آزارم میده ما سرنوشتت رو طوری نوشتیم که اگه تسلیم ما میشدی زندگیت الان تو "آرندریا"arendria بود ولی خودت تسلیم لـوسیفر شدی و سرنوشتتو خراب کردی

پوزخندی زدم :

-الان دیگه این حرفا به درد نمیخوره ..چرا منو نمیفرستی دنیای زیرین

نیشخندی زد :

-چون هنوز بازی تموم نشده ...سرنوشتت هنوز ادامه داره..

 

Hayjin pov


سمت قصر شنا کردم نگهبان ها که مرد هایی با بالا تنه ی برهنه و پایین تنه ای مانند پایین تنه ی ماهی داشتند تا منو دیدند تعظیمی کردن و کنار رفتن لبامو کج کردم و با شتاب رفتم تو که تو راه به یکی برخورد کردم که دیدم کونیمیتسو داره با اخم نگاهم میکنه :

-کی میخوای یاد بگیری مثل یک پرنسس رفتار کنی

چشمامو چرخوندم :

-هیـــچــوقت

-ولی تو پرنسس این سرزمینی

داد زدم :

-من نمیخوام پرنسس باشم میخوام انسان بشم

کونیمیتسو با شنیدن این حرفم با ناباوری بهم نگاه کرد و اخمی کرد :

-این حرفو دیگه نمیخوام بشنوم

کلافه بهش خیره شدم :

-من میخوام از آب بیام بیرون میخوام مثل انسان راه برم بدوم میخوام زمینو حس کنم

کونیمیتسو داد زد :

-این جایز نیست ! انسان ها موجودات نفرت انگیز و پست ان ما از آن ها بیزاریم این حرف تو برخلاف قوانین سرزمین بلوسه

-شما همتون جاهلید ...همتــــون

کونیمیتسو با عصبانیت بازوم رو گرفت و در اتاقم را باز کرد و من را در اتاق پرت کرد و در رو قفل کرد :

-ببخشید اما مجبور بودم در رو قفل کنم تا به خودت بیای انسان ها اون چیزی که تو فکر میکنی نیستن

زود بلند شدم و سمت در رفتم و چند بار محکم به در کوبیدم

-در رو باز کن ...میگم این لامصبو باز کن

دیدم بی فایده اس و رفته پی کارش زود خودم رو روی تخت انداختم

-الان چکار کنم ؟

دفعه ای فکری به سرم زد با خوشحالی از چام پریدم و سمت کمد رفتم و شروع کردم وسایل ضروریم رو جمع کردم

-خـــودشه اون میتونه کمکم کنه....فقط باید ی معذرت خواهی درست حسابی ازش بکنم

________


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 دی 1395 08:48 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30