تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12stars ch5 (goodbye jongin..)
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12stars ch5 (goodbye jongin..)

جمعه 19 آذر 1395 04:51 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
با سلام خدمت شما عزیزان
حال و احوالتان چطور است ؟ مدرسه خوش میگذره ؟
بابت تاخیر در گذاشتن رمان عذر میخوام
تشریف ببرید ادامه ی مطلب


- چاره چیه ؟
رایا دستی به موهاش کشید ونفس عمیقی کشید :
- با سرزمین لایتکور متحد میشیم
ترسا با بهت سمت رایا برگشت و تقریبا داد زد :
- چـــی ؟!!
مرلیا اخمی کرد :
- رایا...واقعا چاره چیه ؟
رایا : بهتون گفتم ..با سرزمین لایتکور متحد میشیم
ترسا پوزخندی زد :
- همیشه برامون دردسر میسازه ..واسه همینه ازش خوشم نمیاد
- هرچند اون خواهرته باید بهش اهمیت داد
- تو هم معنی اهمیت رو میدونستی ؟ باور نمیکنم رایا ..
و سریع از اتاق بیرون زد سایو که تا بحال ساکت بود بالاخره به حرف دراومد :
- منم با تصمیمت موافق نیستم ...قطعا لوسیفر تورو خیانت کار حساب میکنه یا.. از بینت ببره
رایا پوزخندی زد :
- اون نمیتونه هیچ غلطی بکنه ما هیچوقت رانده ی لوسیفر نبودیم
همه با تعجب سمتش برگشتن این غیر ممکن بود یعنی اونا کی بودن ؟...
________________________________________________
kai pov
لبه پنجره نشسته بودم و با اتفاقات امروز فکر میکردم فکرم فقط پیش اون بود الان داره چکار میکنه ؟ حالش خوبه ؟ دلش برام تنگ شده ؟ ...دلش برام تنگ شده ؟ از فکری کردم خنده ام گرفت ولی بجای خندیدن اشک هام رو گونه هام سرازیر شدن سرمو به دیوار تکیه دادم و گذاشتم اشک هام بریزن
به گذشته برگشتم به گذشته ی تلخم
_flash back_
- نونااااااااا صبر کن
از بس که دویده بودم پاهام درد میکردن روی زمین نشستم
- نونا دیگه من خسته شدم
در حالی که زیر لب سر من غر میزد اومد و گوشم را گرفت و کشید جیغی کشیدم
- زلیل ...پا میشی یا همین الان جلو ملت بزنم لهت کنم ؟
- نونا بخدا پاهام دردم میکنن
کنارم نشست و پیشونیم رو بوسید
- تنبل سیاه سوخته
لبامو آویزون کردم و بهش نگاه کردم خیلی لاغر شده بود موهاشو از ته گرفته بود و لباس های بیمارستان تنش بود ولی هنوزم زیبا بود
- کی از اینجا مرخص میشی نونا ؟ من تو خونه خیلی تنهام ...نونا تو هم مثله مامان و بابا نامردی نکن و نرو ...قول میدی نری ؟
بهم نگاه کرد چشماش برق میزدن با صدایی که لرزش واضح بود گفت :
-قول میدم تنهات نزارم
لبخندی زد و دستی به موهام کشید و ادامه داد
- اخه کی دلش میاد جونگین سیاه سوخته رو ول کنه
میدانستم داشت فقط بهم امید میداد و دکتر گفته که سرطان خون داره و امید زیادی برا بهبود حالش نیست ولی من بهش ایمان دارم فقط 15 سال دارم ولی میتونم وضعیتو خوب درک کنم وقتی بابا و مامانمو از دست دادم روشنا هم کس من شده 5 سال با من اختلاف سنی داشت
- بهم قول دادیااااااااا
وقت ملاقات تموم شده بود و مجبور بودم برگردم سرشو بوسیدم و کوله پشتیم رو روی کولم انداختم
- نونا من باید برم مواظبت خودت باش قرص هاتو به موقع بخور و خوب بخواب ..من فردا بعد از مدرسه بهت سر میزنم
- باشه باشه اینارو هربار میای هزاربار تکرار میکنی حتی حس میکنم بزرگتر از منی ..تو هم خوب درستو بخون حالا برو
- خداحاااااافظ دوست دارم نوناااااااا
خندید :
- منم دوست دارم ته دیگ
و از بیمارستان زدم بیرون حس خوبی نداشتم فکر کردن از اینکه قراره نونامو از دست بدم دیوونم میکنه سعی کردم افکار مزاحمو دور بریزم چون هیچکس از آینده خبر نداره و ممکنه هر اتفاقی بیوفته

با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم سریع دست و صورتمو شستم و آماده شدم و راه افتادم سمت مدرسه هیچوقت عادت نداشتم صبحونه بخورم و همینم باعث میشه نونا سرم غر بزنه
بچه ی درس خونی بودم و تفریحم حل کردن مسائل ریاضی و فیزیک بود هیچ دوستی هم نداشتم
بعد از مدرسه به سمت بیمارستان حرکت کردم سمت اتاق روسی رفتم که از پشت شیشه دیدم ی عالمه دستگاه به روشنا وصل بود و دکترا بالا سرش بودن ..ولی..چشماشو بسته بود دکتر از اتاق بیرون اومد با قدم های لرزون سمتش رفتم :
- حالش چطوره ؟
دکتر سرتا پا نگاهی بهم انداخت و سرش را پایین انداخت
- ما همه تلاشمون را کردیم ولی شما میدانید بیماری خواهرتون قادر علاج نبود ...متاسفم
همونجا سست شدم قادر به هیچ حرکتی نبودم اون رفت ؟ چشمم به دستگاه نبض قلبش خورد فقط یه خط صاف بود اشک هام بی مقدمه شروع به ریختن کردن رفت ؟ ولی اون به من قول داده بود ؟ قولشو شکست ..خیلی نامرده خیلی چطور دلش اومد منو تنها بزاره ؟ مگه من کسی رو به غیرش داشتم ؟ صدای خنده هاش تو ذهنم اکو شد اشک هام شدت گرفتن هنوزم صداش تو ذهنم میپیچه
- یااااا مردا که گریه نمیکنن
هق هق ام شدت گرفت
- جونگینااااا صبحونتو بخور وگرنه دیگه نمیزارم بری کلاس رقص ...تو چرا اینقدر اذیتم میکنی ؟
دستم رو قلبم گذاشتم دیگه قول میدم صبحونمو بخورم دیگه هیچوقت اذیتت نمیکنم
- تو الان واس خودت مرد شدی و از تاریکی و تنهایی میترسی ؟
اره من بدون تو نمیتونم زندگی کنم من شبا نمیتونم بدون تو بخوابم من میترسم
- خداحافظ جونگین ...
نه ..خداحافظی نکن من بدون تو نمیتونم خواهش میکنم بمون مگه تو قول نداده بودی که تنهام نزاری ؟ خواهش میکنم نونا من جز تو کسی رو ندارم ..التماست میکنم نــونــا

it's time to say goodbye
I will miss you

We will meet each other
But I do not know for how long?
Maybe we meet again in heaven
_end of flash back_
_____________________________________________
armi pov
...................



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 آذر 1395 08:42 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30