تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12 ستــاره *چپتـــر 4*
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12 ستــاره *چپتـــر 4*

پنجشنبه 13 آبان 1395 11:23 ق.ظ

نویسنده : Ḱℐ
ســــلام بر مانستر های گوگولــــــــی خودم ^__^ (از این به بعد بهتون مانستر های گوگولی میگم ....^^)
خب من آمــــدم با قسمت جدید رمـــــــــان رو اوردم
از کسانی که نظر دادن خیلی مچکرم و از سایلنت ها .......... -__-
خب بپرید ادامه فقط
.
.
.
نظــــــــــــر بدینااااااااااااااا


با شتاب سمت پنجره رفت و به پایین نگاه کرد .پایین غوغا بود چن بخاطر دود سیاهی که دور تا دور قصر را گرفته نتوانست چیزی ببیند فقط صدای جیغ و فریاد افراد به گوشش میرسید با شنیدن باز شدن در سرش را به عقب برگشت با دیدن دختری که لباس های سیاه به تن داشت و چشم های سرد و وحشتناکش قدمی به عقب برگشت
و گفت :تو کی هستی ..؟
 دختر چند قدم نزدیک آمد ولی چن به عقب برمی گشت دختر شمشیر تیزش را محکم فشار داد . چن وقتی متوجه شمشیر دختر رو به روش شد رعشه ای به تنش افتاد روی میز خنجر طلایی بود اروم نزدیک میز شد و خنجر بدون اینکه دختر متوجه شود برد و پشتش قایم کرد دختر هرچه بهش نزدیک میشد او به عقب قدم میبرد که با برخورد با دیوار متوقف شد
شمشیرش را بلند کرد تا به چن ضربه بزنه که صدایی مانعش کرد
- نـــه آرمـــی !!
هنگامی که دختر سرش را به عقب برگرداند چن از پشت محکم خنجر را در کمرش فرو کرد ......

_____________________________________________

- احـــــــمـــــق
روشنا به میز روبه روش لگدی زد : اون واقعا یه احمــــقـــه
ترسا دستی به مواهاش کشید : بهتره که کمکش نکنیم ........بزار بمیره .......
مرلیا پرید تو حرف ترسا : هــه ....یادت رفته که اون عضوی از خانواده اس و هم خون ماست ؟
ترسا نگاهی به مرلیا کرد : مینهو و لیتوک هم عضو خانواده و هم خون ما بودند ولی کشتیمشون
روشنا داد زد : تموم کنید این بحث مسخره رو .......من میرم ارمی رو برمیگردونم سارا اونو در مخفی گاه پنهان داده نمیخوام برا سارا دیگه مشکلی پیش بیاد
روشنا بعد از گفتن این حرف زود سمت سرزمین لایتکور حرکت کرد

________________________________________
ایزومی به ستاره ها نگاهی کرد
ایزومی : همه هستن ؟
شیومین با نگرانی به ایزومی نزدیک شد : چن نیست ...
ایزومی یکی زد تو سر خودش :
- وایی خدا این دیگه چه عذابیه احححح ..........فقط امیدوارم سالم باشه
و زود از ستاره ها دور شد بکهیون چشماشو محکم بست و سرشو به دیوار تکیه داد :
- حس خوبی به اینجا ندارم
چانیول : چن ......الان یعنی حالش چطوره ؟
کای از جاش برخاست : من میرم ببینم کجاس و حالش چطوره
و بدون اینکه به اعتراض های بقیه توجه کنه سمت در رفت و بیرون زد وارد راهروی قصر شد دقیقا نمیدونست چن تو کدوم اتاقه چون این راهرو تا انتهاش پر از اتاق بود راهرو خلوت بود یهو کسی رو دید که با سرعت سمت اتاق آخری رفت زود سمت اون اتاق رفت خواست در رو باز کند اما میترسید .
بر ترسش غلبه کرد و دستگیره ی طلایی در رو کشید و وارد اتاق شد با دیدن ان فرد تو اتاق از تعجب خشک شد نمیدونست الان باید خوشحال باشه که اون رو تونست ببینه یا اینکه ناراحت باشه که اون قربانی شیطانه
اروم گفت : نـ ......نونا
ایزومی به همراه چند نگهبان وارد اتاق شدن
ایزومی : ستاره !....نگهبانان مواظب ستاره باشین از اینجا دورش کنید
چند نگهبان سمت کای رفتن و بازوش را گرفتن کای آن ها را پس زد
کای : ولم کنیم .....روشنا .....نونا ....نونا منم جونگین
روشنا با نگاه بی احساسی به رفتار های ستاره که سعی میکرد نگهبان ها رو پس بزند و نزدیک آن بیاید کرد آرمی را بلند کرد و در بغل گرفت بدون هیچ حرفی از قصر فرار کرد
کای که اشک در چشمانش جمع شده بودند
کای : اون....اون نونای من بود چرا ......چرا رفت ...چرا...
ایزومی دستش را روی شونه ی کای گذاشت
ایزومی : اون تو رو بیاد نمیاره
کای چند قطره اشک از چشماش برروی گونه اش سرازیر شدن
کای : نونا ...
_________________________________________________
از درد ناله ای کرد آن ستاره با خنجر خورشید او را مصدوم کرده که  احتمال خوب شدنش کمه یا ممکن است بمیرد
- ضربه ای که به کمرش خورده عمیقه نمیتونه مداوا بشه .......الا آن ستاره مداواش کنه
روشنا به دکتر نگاه کرد : این غیر ممکنه ......اونا به ما کمک نمیکنن
دکتر سرش رو تکان داد : باید از آن ها درخواست کمک بکنید
دکتر تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت مرلیا به خواهراش نگاه کرد :
- اینکار ....رو میکنید ؟
ترسا : عمرا ........بزار بمیره اصلا
رایا کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد اون قلبی نداشت پس احساسی هم نداره ولی آرمی خواهرشه و باید برا بهبود شدن حال خواهرش کاری کند وگرنه میمیرد .....
_______________________






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 آبان 1395 05:27 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30