تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - *12 ستاره* چپتر 3
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

*12 ستاره* چپتر 3

یکشنبه 18 مهر 1395 04:51 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
عســـــلام و عســـلکم
خوفیـــد ؟
اومدم با قسمت 2 رمان دوازده ستاره
خب اول یه چیزی بهتون بگم
که از نظرات قسمت قبلی اصلا راضی نیستم
حالا تشریف ببرید ادامه
وایسا
بنر رمان خوبه ؟
خودم درستش کردم ^__^ کار کردن با فتوشاپ واقعا سخته
سمت جلو حرکت کرد
"امروزم قراره  آدم بکشم آه من عوضی نیستم اما مجبورم ....قلبی ندارم پس احساساتی هم ندارم .....ولی انسانیت دارم "
____________________________
 kris pov
از داستان یا حقیقتی که تازه شنیدم واقعا چیزی نمی فهمیدیم باور کردنش  خیلی سخته الان یک ساعته که پروفسور بعد از گفتن این حقیقت اتاق را ترک کرده و ما رو تنها گذاشته دستی به موهام کشیدم
- شماها باور کردید ؟
چانیول : جای بدی هم نیست ....
بکهیون دستشو محکم به میز زد : که جای بد نیست ؟ الان دلت پدر و مادرت رو نمیخواد ؟ ما دیگه هیچوقت نمیتونیم اون هارو ببینم نمیتونیم به زمین برگردیم الان تو این جای عجیب و غریبی گیر کردیم من که داستان اون عجوزه رو باور نمیکنم من میخوام برگردم پدر و مادرم رو میخوام ش...شما هیچی رو درک نمیکنید 
چانیول پوزخندی زد : 
_ از کسی که تمام سال هاشو تو یتیم خونه گذرونده و نمیدونه پدر و مادر یعنی چه توقع درک کردن این موضوع رو نداشته باش 
تو چشمای چانیول غم رو میشه به وضوح تشخیص داد نداشتن پدر و مادر خیلی سخته خیلی ‌....
لوهان نفسشو با صدا بیرون داد :
- بکی ما هم مثله تو دوست داریم از اینجا بریم ....ولی میبینی که چاره ای نیست و باید اینجا بمونیم 
بکهیون که به شدت عصبانی شده بود داد زد :
- این خیلی بی رحمیه ما دوست نداریم اینجا بمونیم ولی ما رو مجبور میکنن توقع هم دارن کل این سیاره رو از سیاهی نجات بدیم که به جون ما وابسته اس یا میمیریم یا زنده میمونیم این خیلی زوره ! اگه قراره اینجوری بشه قبل اینکه طعمه ی یکی از اون موجوداتی که بهشون سایه میگن بشم میرم خودمو میکشم 
دستمو محکم زدم به میز و فریاد زدم : 
- بس کن بکهیون ! تو خوب میدونی که تو یک بار مردی و الان باید روح میبودی که فرصت دیگری بهت دادن و جسدت رو برگردوندن اگه بمیری هم روح نداری ! تمومش کن ! چیز هایی رو که پروفسور گفت رو انجام میدیم باید تا اخرش هم زنده بمونیم فهمیدی ؟!
بکهیون سرشو پایین انداخت :
-حق با توعه
______________________
Author pov
تقه ای به در زد و بعد از چند ثانیه دستش را روی دست گیره گذاشت و وارد اتاق شد .
- رایا ...میتونم باهات صحبت کنم ؟
رایا که روی میز نشسته بود و برگه ها را بررسی میکرد گفت :
- البته 
جلو تر رفت تعظیم کوتاهی کرد و به رایا چشم دوخت :
- از شما درخواستی دارم ....
رایا : بگو 
نفس عمیقی کشید : 
- خواهش میکنم به جای اینکه ارمی رو برای کشتن "ستاره ها " بفرستی منو بفرست 
رایا از جای خود برخواست و سمت اش آمد 
رایا: سایو ....ارمی میتونه با یک ورد از پسشون در بیاد 
سایو : ولی رایا ....این دختره نمیتونه از پسشون در بیاد مگه نمیدونی اون تا حالا فقط یک نفر رو کشته !
رایا سمت پنجره رفت و دست به سینه به بیرون نگاه کرد :
- برای همین اون رو فرستادم .....حالا هم برو چون کلی کار دارم 
سایو دستاشو محکم مشت کرد تعظیم کوتاهی کرد و بیرون رفت با عصبانیت از قصر بیرون زد به دریاچه ی "بلوس" blus رسید سر جاش ایستاد و داد زد : 
- اون احمق ...نمیتونه کاری کنه ! 
- واااااااای پرنسس زشت چقدر صدات رو مخه 
با تعجب به پشت سرش نگاه کرد باز این فی fay* رو اعصاب بود :
- بازم تو ....ببین هایجین الان اصن حال و حوصلتو ندارم پس زیادی نرو رو اعصابم وگرنه منجمدت میکنم 
هایجین چشم هاشو چرخوند و با دم اش آب رو پاشید رو صورت سایو 
هایجین : به من چه !
سایو که کاگلا خیس شد با عصبانیت سمت هایجین هجوم برد ولی هایجین زود زیر اب رفت 
سایو باز داد زد : عوضی ....حرومزاده 
______________________________
- اسمت چیه ؟ .....چرا حرف نمیزنی ؟
کای جمله ی آخر رو با کلافگی گفت و به پسر بی روحی که نشسته بود خیره شد از وقتی که به این جا پا گذاشته اند این پسر هیچ حرفی نزده 
کای : داری کلافم میکنی ....حداقل اسمتو بگو که هی و هوی صدات نکنیم 
پسره به کای نگاهی کرد و خیلی اروم گفت : سهون
کای که شنیده بود ولی میخواست بلندتر بگه گفت :
- چی ؟ ایلهون ؟ 
سهون باز با لحن ارومی گفت : سه....هون 
کای : جونگهون ؟ بلندتر بگو خب 
سهون با لحن بلندی گفت : سه هون .....اوه سهون 
کای لبخند پیروزمندانه ای زد به خاطر اینکه تونست صدای این پسر بی روح رو دربیاره 
کای : آها .....من هم جونگین ام ....کیم جونگین ....اما خوشحال میشم کای صدام کنی 
سهون حرفی نزد و فقط سرش را تکون داد لوهان کنار کای نشست 
لوهان : بالاخره حرف زد ؟ اسمش چیه ؟
کای : سهون ....اوه سهون 
لوهان : آها .....
به سهون نگاهی انداخت و ادامه داد : تو هیچی نخوردی برات چیزی بیارم بخوری ؟
سهون سرشو به چپ و راست تکان داد 
کای : یااااااا میخوای همینجوری لاغر مردنی بمونی .....ادم دستت بزنه میترسه بشکنی ....هیونگ براش غدا بیار نخورد هم بزور میزاریم بخوره 
سهون با تعجب به کای زل زد چرا برای این پسر برنزه مهم بود؟ آن ها که چند ساعتی نمیگذره که اسم های همدیگر رو دونستن .
بالاخره با زور کای و لوهان بالاخره سهون غدا خورد 
_________________________
چن به لباس های که به او دادند که بپوشد نگاهی انداخت پیداس. که اصول این سرزمین مال چند قرن پیش است 
یاد کتابی که آن روز از آن پیرمرد دریافت کرده افتاد " میوه ی ممنوعه ....ممنوعه چیست ؟" 
حس میکرد که آن کتاب به اینجا ربطی داره یهو پنجره های اتاق محکم باز شدن و باد اجازه ی دخول رو گرفت صدای جیغ و فریاد به گوشش رسید با شتاب سمت پنجره رفت و با پایین نگاه کرد که..........
....................ادامه دارد ..................
*فی fay : موجوداتی در رودخانه یا دریا زندگی میکنند که دارای بالا تنه ای کاملا مثله انسان و پایین تنه ای عین ماهی که ما بهشون میگیم پری دریایی
نظر یادتون نره وگرنه خبری از قسمت بعدی نیست 






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 مهر 1395 05:51 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30