تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12 stars قسمت 2
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12 stars قسمت 2

پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:50 ب.ظ

نویسنده : Ḱℐ
سلام علیکم 
اینم از قسمت دوم 
تشریف ببرید ادامه ی مطلب 
راستی پوستر رو خودم درست کردم چطوره ؟ 
یکی از پسر ها چشم هایش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد آن هم عین چن وحشت زده شد. کم کم همه ی پسر ها بیدار شدن 
چن : این جا کجاست ؟ 
برای آن پسر ها هم سوال بود ! هیچکس به یاد نمی اورد که چگونه وارد این جای عجیب شدن ....نکنه کابوس باشد ؟! ....ولی هیچ شباهتی با کابوس نداشت کابوس ها بعد از بیدار شدن از بین میروند ولی این فرق میکند از بین نمی رود 
صدای قدم های فردی به گوششان رسید همه سمت صدا برگشتند با پسری قد کوتاه مواجه شدند لبخندی بر لب های پسر بود : خوش آمدید ......اینجا دروازه ی ورود به سرزمین امواته 
همه با شنیدن اسم اموات ترسی در وجودشون به وجود آمد پسر که این حالت را از این پسر های جوان دید سریع گفت :
- نگران نباشید .....مرز بین دنیای شما و دنیای ما سرزمین اموات است .....همراهم بیاید نترسید من با شما کاری ندارم من فقط دارم دستوری که به من داده شده را اطاعت میکنم قرار نیست اتفاقی برایتان بیوفتد چون شما برای ما مقدس هستید ....همراهم بیاید 
پسر قد کوتاه جلو راه افتاد پسر ها نتوانستند به آن اعتماد کنند ولی چاره ی دیگری ندارند آن ها اینجا را نمی شناسند پس دنبال آن پسر قد کوتاه راه افتادند . 
 chen pov
همراه اون پسر قد کوتاه راه افتادیم کلمه ی عجیب ذهنمو بدجور درگیر کرده اخه مقدس ! ما انسانیم چه چیزی در وجودمون مقدس بود ؟ من که چیزی نمی فهمم چرا اصلا من اینجا هستم ؟ مگه نباید الان سر کارم باشم ؟ دنیای اونا با دنیای ما چه فرقی میکنه ؟ مغضم داره سوت میکشـــه هیچ جوابی واسه سوالام پیدا نمیکنم اه .
اینقدر تو فکر بودم که متوجه نشدم من وارد جای دیگری شدم .....ان جا عین بهش بود ...ا...این سرزمین امواته ؟ نمیدونم 
 پسر قد کوتاه کنار درختی زانو زد درخت سیب بود سیب های قرمز از شاخه هایش اویزون بود پسر قد کوتاه چیزی را زیر لب زمزمه کرد و از جا برخاست با همان لبخند سمت ما برگشت یکی از آن پسر ها پرسید :
- چه دلیلی داره که ما الان اینجا در جایی عجیب و غریب که هیچ آگاهی ازش نداریم باشیم ؟ 
پسر قد کوتاه جواب داد : کریس .....تو نگهبانی و دلیل امدنت به اینجا این بود چون ستاره ای 
همون پسر که پسر قد کوتاه کریس خطابش کرد با تعجب گفت :
- نام مرا از کجا میدانی ؟ 
پسر قد کوتاه خندید : سوالات زیادی هستن که باید جواب برایشان پیدا کنید .......اما من نمیتونم جواب سوال هایتان بدم 
چیز گردی را از جیب اش دراورد و ادامه داد : اوه دیر شده .....بهتره برم ....خداحافظ ستاره ها شما تنها امید ما هستید .......امیدوارم موفق باشید ....
چیزی را زیر لب زمزمه کرد که نور عجیبی دور ما فرا گرفت و لحظه ای همه جا محو شد و در جای دیگری ظاهر شدیم .....اینبار کلی ادم دور ما جمع شده بودند یه دختر سمت ما امد قیافه ی بانمکی داشت 
دختر : واااااااای شما ستاره ها هستید ؟ .......همتونم خوش قیافه هستید ......من ایزومی ام .....بالاخره بعد از قرن ها قراره به خاطر اومدنتون جشن بزرگی برپا بشه .......یاااااااا خاک تو سرم لباس برا امشب چی بپوشم ؟ ......
یکی از پسر هایی که همراهمنو بود پوفی کشید : چقد حرف میزنه این .....
ایزومی : عین شمام بکهیون اوپا .....
بکهیون : ببینم شماها اسم های ما رو از کجا میدونید ؟ 
ایزومی شونه ای بالا انداخت : شما ستاره های مقدس این سرزمین هستید پس حتما همه ی مردم اسم هاتون رو میدونن .
- ببخشید ولی ما عین شما انسانیم چگونه مقدس هستیم ؟ 
ایزومی : یاااااااا .....الان شما باید تو قصر باشین ......ارباب منو واسه تاخیر میکشه .....وایسا کای اوپااااااااااا میشه تله پورت کنی که زود به قصر برسیم 
کای با تعجب به دختر روبه روش نگاه کرد : تله پورت ؟!!
ایزومی یکی زد تو سر خودش : خاک تو سرم یادم رفت شما هنوز منگید .......
___________________________________
Author pov 
به گوی بزرگ وسط سالن نگاهی انداخت و پوزخندی زد 
- هه فکر میکنند میتواند با این احمق هایی که اوردن ما را شکست بدن ؟ 
برادر کوچکترش مینهو گفت :
- ولی آن ها وارث سرزمین لایتکور Lightkur هستند پس هیچ شکی نیست 
با عصبانیت سمت مینهو برگشت و شمیشرش را سمت مینهو گرفت 
- داری میگی که ما ضعیف هستیم ؟ 
قبل اینکه مینهو جوابی بدهد شمیشر را تو قلبش فرو کرد که مینهو با دود سیاه دراورد و از بین رفت شمشیرش را محکم فشرد 
- من به برادرام رحم نمیکنم چه برسه به دشمن ! 
در سالن باز شد و خواهراش وارد شدند روشنا بهش زل زد 
- ستاره ها ظهور کردن ......باید فکر جنگ باشیم رایا .
مرلیا پوزخندی زد : اوه .....چرا جنگ ؟ الان که اون ها به قدرت هاشون پی نبردن میتونیم تو جشن امروز بکشیمشون 
رایا : فکر خوبیه ......به ارمی و افرادش این کار رو میسپارم .....ارمی موافقی ؟ 
ارمی با صورت بی احساسی به خواهر بزرگترش چشم دوخت : موافقم 
رایا لبخندی زد : آفرین 
روشنا . نبینم گند بزنی دختر ......گند بزنی خودم میکشمت 
ارمی هیچ جوابی نداد از سالن بیرون رفت دستش را روی قلبش گذاشت ....با خود فکر کرد که خودش قلب نداره پس چرا دستشو رو قلبش میزاره ؟ حماقته ؟ 
- عوضی ها .....ازتون متنفرم ....من الان میخوام جون ۱۲ نفر رو بگیرم فقط بخاطر اون عوضی ها که باید خواهر صداشون کنم .....هه ولی جون منم مهمتره 
سمت جلو حرکت کرد
"امروزم قراره  آدم بکشم آه من عوضی نیستم اما مجبورم ....قلبی ندارم پس احساساتی هم ندارم .....ولی انسانیت دارم "
______________________________
......................ادامه داره ..................
تیزر رمانم : 
این تیزر فقط واسه ستاره هاس بخش اوله 
بخش دوم دارم درستش میکنم 
دانلود تیزر 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 مهر 1395 05:52 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30