تبلیغات
мo⒩$тɛℜs ℓѦɴ⒟ - 12 stars
اللهم اَحفِظ وبلاگِنا مِن الشرِ الهَکِر و الفیلترینگا

12 stars

پنجشنبه 11 شهریور 1395 12:03 ق.ظ

نویسنده : Ḱℐ
قسمت اول رمان 12 ستاره 
تشریف ببرید ادامه 

پسرک کوتوله دوان دوان با پاهای برهنه سمت اتاق پروفسور میرفت ، به اتاق رسید بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد . 
پروفسور با شنیدن باز شدن در بدون اجازه ی آن عصبانی شد و سمت طرف رفت وقتی سیمون کوتوله را دید که نفس نفس میزد با لحن فوق عصبی پرسید : در زدن بلد نیستی کوتوله ی بی مصرف ؟ ..
سیمون کوتوله بی توجه به پروفسور بریده بریده گفت : اون ها .......س...ستاره ها ......
پروفسور با شنیدن اسم "ستاره ها " سراسیمه وار به سمت معبد رفت ، در بزرگ معبد را باز کرد و وارد معبد شد طبق معمول معبد تاریک و خاک گرفته بود از وقتی که ان اتقاق ناخوشایند برای این سرزمین البته میشه گفت کل سیاره افتاد کسی به معبد نمی آید . 
قبلا در این وقت مردم مشغول راز و نیاز کردن با خداوند بودند اما الان ........ . سمت پنجره ی بزرگ معبد که روبه روی در وردی بود که شکل یک مثلث بزرگ بود رفت ....آن را باز کرد و به ماه که حالا قرص کامل شده بود اجازه ی ورود نور اش را داد و نور ماه جای تاریکی را گرفت 
پروفسور به ماه خیره شد : خیلی وقته که از ما خبر نمیگیری ........رفیق دیرین . 
لحظه ای نور ماه از بین رفت و به کتاب مقدس تابیده شد پروفسور نزدیک کتاب مقدس شد ....روی برگه های قدیمی کتاب مقدس با خون شکلی رسم شد .....یک شکل هندسی .....شش ضلعی 
پروفسور با تعجب به شکلی که روی کتاب مقدس رسم شده است نگاه کرد بعد از چند ثانیه نگاه اش را از روی آن شکل برداشت و به ماه نگاه کرد 
پروفسور : بالاخره وقت اش رسید .......ممنونم رفیق دیرین .
نور ماه از بین رفت و دوباره تاریکی جای آن را گرفت ابر های سیاه جلوی ماه را گرفتند . 
پروفسور زیر لب زمزمه کرد : ستاره ها .....12 ستاره 
_____________________________________________________
" کره ی زمین سال 2015 ساعت 8:23"
وارد کتاب فروشی شد . مرد میانسالی مشغول جمع کردن کتاب ها بود و آن ها را در کارتون های متوسط میگذاشت . به نظر می آید که میخواهد از اینجا برود .....چن پرسید : ببخشید شما میخواهید این جا را ببندید . 
مرد میانسال با چهره ای مهربان به چن نگاه کرد : بله .....دیگر کسی به اینجا نمیاد ....جوان ها دیگر وقت شان را برای کتاب خواندن صرف نمی کنند . 
چن سرش را تکان داد : متاسفانه .....درسته . 
مرد میانسال چند دقیقه به چن نگاه کرد بعد کتابی بسیار قدیمی از کارتون دراورد و سمت چن گرفت : بگیر من این را به شما هدیه میدهم ......
چن : و....ولی ....
مرد میانسال لبخندی زد و کتاب را در دست چن گذاشت : اول خواستم با خودم ببرمش ولی دیدم دیگر برام فایده نداره برای همین این کتاب رو بهت هدیه میدم 
چن تشکر کرد و کتاب را داخل کیف اش گذاشت که آن را جا نگذارد با یاد اوری اینکه از شغلش دیر کرده است با سرعت سمت ایستگاه اتوبوس دوید و سوار اتوبوس شد .
کنجکاو شد که این کتاب چه موضوعی دارد که آن مرد میانسال به آن هدیه داد ؟ کتاب را از کیف اش دراورد و به جلد و عنوانش نگاهی انداخت جلدش رنگ سیاه بود و رسم چندتا سیم خاردار دور یک سیب بزرگ قرمز بود به عنوان کتاب توجه کرد "میوه ی ممنوعه ...ممنوعه چیست ؟" 
کتاب را باز کرد و خواست خلاصه ای از کتاب بخواند اما خلاصه ای نداشت بی مقدمه شروع به خواندن کرد 
" ما در زمینی هستیم که ده ها صد ها هزار ها میلیون ها آدم زندگی میکنن ......"
دیگر نوشته های کتاب را نتوانست بخواند چون چشماش تار شدن و خواب سمت اش آمد .
_______________
چشم هایش را آهسته باز کرد به اطراف خود نگاه کرد ....عجیب بود آن در اتوبوس نبود ...کتابی هم همراهش نبود و حتی لباس هایش که کاملا سفید بودند با خود فکر کرد که نکند آن مرده باشد ؟ نکنه اتوبوس تصادف کرده است ؟ چرا چیزی یاد اش نمی آمد ....
سردر گم به اطراف نگاه میکرد . متوجه چند پسر که روی زمین خوابیده بودند شد با وحشت از جای ش برخاست یکی از آن پسر ها چشم هایش را باز کرد.......
ادامه دارد 
****************
اگخ کم بود واقعا ببخشید من الان سفرم 
نمیتونم زیاد توضیح بدم 
خداحافظ و نظر بدین حتما هااااا 
برگردم ببینم ترکوندیناااا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395 05:04 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30